|
مصفا کردنش با من
|
ملیونر زاغه نشین یا زاغه نشین ملیونر ؟
خیلی فرق می کنه !
آخرین چهارشنبه ی زندگی !
دختران روستا به شهر فکر می کنند
و دختران شهر در آرزوی روستا می میرند !
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
و مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند !
پروردگارا ! کدامین پل در کجای جهان شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟!
قدم زنان پیچ در پیچ کوچه های شهر را طی می کنم
و چشم در چشم کودکانی می اندازم که هیچ آینده ای ندارند !
تا زمانی که کودکی به دنیا می آید ، خدا از بشر قطع امید نکرده است
سرم درد می کند
دستمالی به من بدهید تا ببندم آن را
و بیاویزم خود را از سقف . . .
مرگ کوچک تر از اندام من است !
فقط ستاره ها از چشمک زدنشان منظوری ندارند !
دوره ی ارزانیست !
شرف اینجا ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و دروغ از همه چی ارزان تر
و چه تخفیف بزرگی خورده است
قیمت هر انسان . . .
سه شنبه برای انتخاب واحد به دانشکده رفتم ٬ در حال کل کل با بچه ها بودم که یکدفعه صدای پچ پچ دو جوان مرا به آنها خیره ساخت . یک جوان نابینا و یک طلبه ی جوان ...
گوش هایم را تیز کردم ٬ متوجه شدم جوان نابینا ــ امیرحسین ــ دانشجوی جدید دانشکده ی ماست و در ثبت نام به مشکل برخورده است ... جلو رفتم و برای کمک اعلام آمادگی کردم ...
طلبه ی جوان اسمش مصطفی بود ٬ از ساعت ۸ صبح همان روز در ساختمان اداری دانشگاه تهران مرکز واقع در خیابان اسکندری با امیر حسین آشنا شده بود ...
مصطفی می گفت : دیدم امیرحسین بیچاره را مدام در طبقات بالا و پایین می فرستند ٬ از او کپی مدارک می خواهند و مردم بدون توجه به او تنه می زنند !
می گفت : از این که امیرحسین درمانده شده بود دلم سوخت با او همراه شدم و تمام کارهایش را انجام دادیم و به دانشکده ی حقوق ( میدان فردوسی ) آمدیم ...
ساعت ۱۳ بود ٬ مصطفی از ساعت ۸ صبح تا ۱۳ با امیر حسین همراه شده بود ... برایم عجیب بود ...
مصطفی ادامه داد : به خدا اگه BRT سوار شدنش رو می دیدی گریه ات می گرفت ... من امروز فهمیدم که قدر نعمت هایی که خدا به من داده است را نمی دانم ...
او را به گوشه ای کشاندم و پیشانی اش را بوسیدم و گفتم : مرد ! تو معرکه ای ! امروز فهمیدم انسانیت نمرده است ...
گفت : خدا ستارالعیوب است ... این که می بینی ظاهر منه ٬ اگه خدا عیب های منو پوشش نمی داد الان شما از بوی گند من نمی تونستی اینجا بمونی ...
چقدر این پسر متواضع بود ٬ من با انجام یک کار کوچک برای امیرحسین مغرور شده بودم اما این پسر ...
از آنها خداحافظی کردم در حالی که عجیب به فکر فرو رفته بودم ... ساعت ۱۶ در شرق تهران جلسه ی مهمی داشتم و چون ناهار نخورده بودم به فست فود نزدیک دانشکده رفتم ... داشتم غذا می خوردم که امیرحسین و مصطفی وارد شدند ٬ جلوی پایشان بلند شدم و آنها را سر میز خود جای دادم ٬ مصطفی یکی یکی نام غداها و قیمت ها را برای امیرحسین خواند ... هر دو انتخاب کردند و مشغول خوردن شدند ... باید غذا خوردن امیرحسین را می دیدید تا اشک از چشمانتان جاری شود ... من که اشکم درآمد وقتی که می دیدم مصطفی مانند پدری دلسوز تکه های ساندویچ امیرحسین که به روی لباسش می ریخت را بر می داشت و دور دهانش را با دستمال کاغذی پاک می کرد ...
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم ! پرسیدم : الان کجا می رین ؟
مصطفی گفت : خانه ی امیرحسین رسالت است ٬ می خواهم او را برسانم ...
می خواستم زار زار گریه کنم ! یک جوان که مانند من و همه ی شما که یک روزش برایش خیلی مهم است از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۱۷ جوان نابینایی را در کارهای اداری اش همراهی می کند ... به او ناهار می دهد و او را به خانه می رساند ... مصطفی یکی از آنهایی است که انسان ممکن است در طول عمرش تنها یک بار مانند او را ببیند ... خدایا ممنونم ...