تبليغاتX
دلت را خانه ی ما کن
مصفا کردنش با من
 

فکر میکنم سرطان شعور گرفته باشم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:46  توسط ساچوره 

 

لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من

چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن

 

پی نوشت :

اصلا گور بابای شاعر !

خودت چطوری ؟ خوبی ؟ چه خبرا ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:8  توسط ساچوره  | 

 

زندگی یعنی چکیدن , همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت , گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن , بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن , بر در آبادی عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط ساچوره  | 

 

شاهزاده ی من . . .

چرا ؟!

من دیگه فرصتی ندارم . . .

 

زمستان که بیاید رفته ام !

 

پی نوشت :

مشهد بودم

برای بار صدم

اما این اولین باری بود که دلمو پیشش جا گذاشتم

فقط یه چیزی ازش خواستم : 

شاهزاده . . .

به مادرش قسمش دادم

 

واسم دعا کنین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:56  توسط ساچوره  | 

 

یوهوووووووووووووووو . . .

ADSL دار شدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:50  توسط ساچوره  |