|
مصفا کردنش با من
|
فکر میکنم سرطان شعور گرفته باشم !
لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من
چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن
پی نوشت :
اصلا گور بابای شاعر !
خودت چطوری ؟ خوبی ؟ چه خبرا ؟
زندگی یعنی چکیدن , همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت , گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن , بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن , بر در آبادی عشق
شاهزاده ی من . . .
چرا ؟!
من دیگه فرصتی ندارم . . .
زمستان که بیاید رفته ام !
پی نوشت :
مشهد بودم
برای بار صدم
اما این اولین باری بود که دلمو پیشش جا گذاشتم
فقط یه چیزی ازش خواستم :
شاهزاده . . .
به مادرش قسمش دادم
واسم دعا کنین
یوهوووووووووووووووو . . .
ADSL دار شدم ![]()