تبليغاتX
دلت را خانه ی ما کن
مصفا کردنش با من
 

به روحت احتیاج دارم . . .

 

زلالش را خواهم نوشید و

تفاله اش را ساعت ۲۱ درون

سطل زباله خواهم انداخت !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:44  توسط ساچوره  | 

 

خدا را شکر که گاهی بیمار می شوم !

این گونه خواهم فهمید که اکثر اوقات سالم هستم !

 

پی نوشت : بیمار بودم ! ببخشید نبودم !

بعداً نوشت : نمی دونم کی تو شب های قدر دعا کرده بود که من بمیرم !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:48  توسط ساچوره  | 

 

خیلی ازش دور شدم . . .

فکر بد نکن بچه ! قضیه عشقی نیست !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:16  توسط ساچوره  | 

 

امید است که بخشیده شوم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:23  توسط ساچوره  | 

 

بیست و یک سالگی هم تمام شد !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:10  توسط ساچوره  | 

 

پس این شیطان کجاست ؟

چند روز است که سر کلاس درس من حاضر نمی شود !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:54  توسط ساچوره  | 

 

من دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم !

 

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم !

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط ساچوره  | 

 

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط ساچوره  | 

 

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه . . .

زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه . . .

کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره . . .

پای برده های شب اسیر زنجیر غمه . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:0  توسط ساچوره  | 

 

این جمله را تکرار کن که اگر یک بار مرا فریب دادی شرم بر تو باد

و اگر دو بار مرا فریب دادی شرم بر من باد . . . !

پس اندیشه ات را چراگاه فریب کاران نکن !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:18  توسط ساچوره  |